قبل از یک زن
قبل از یک زن یک انسان ام
یكصدو بيست وچهار هزار پيامبر يا بيشتر...
با معجزه يا بي معجزه...
با كتاب يا بدون كتاب..
فرقي نميكند...
سيب هنوز هم شيرين است..
هنوزم هم آدم ، بهشت را به لبخند حوا ميفروشد..
مهدی
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت
15:15 توسط نیلی| |
تا حالا به زن ها فكــــر كردي؟ كي خلقشون كرده؟
خـــــدا بايد يه نابغـــه بوده باشه....!!!
دیالوگی از فیلم بــــوی خــــوش زن
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت
2:20 توسط نیلی| |
سارا بانو...........
روزت مبارک
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت
9:29 توسط نیلی|
زن مخلوقي است كـه عمـيق تر ميبيند و مــرد مخلوقي است كه دورتـر را ميـبيند.
عالـم براي مــرد يك قـلب است و قـلب براي زن عـالمي است.
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت
23:20 توسط نیلی| |
نمایشنامه : حوا وقتش بود خفه شی
صحنه نمایش یک زیرزمین سیاه
دختر بچه ای پشت به صحنه روی زمین نشسته است ... در مقابل او یک زن روی یک
چهارپایه چوبی ایستاده است. طناب دار بر گردن زن است.... یک نفر نقاب پوش
پشت سر زن ایستاده است با یک شمع کوچک.... نور کل صحنه همان شمع کوچک است
زن: هنوز صدامو میشنوی کوچولوی من میشنوی یا نه؟... یک نفر باید یادش
بمونه چی شد.... من سیب رو نخوردم... یک روز شوهرم ... همینی که پشت سرم
ایستاده با یک سیب امد پیشم.... گوش میدی کوچولوی من؟!! دخترم صدامو
میشنوی؟ من هیچ وقت پسر نداشتم... من فقط یک دختر داشتم... فقط یکی...
شوهرم... پدر تو یعنی... آدم... مجبورم کرد سیب رو به زور بخورم... تو یادت
نیست.... اما من درست یادمه....
( در این لحظه مرد پایین لباس زن را با شمع آتش میزند )
زن: تو باید یادت بمونه دخترم... از امروز به بعد هر زنی رو که آتش بزنن
حتما باید خفه میشده... من هیچ وقت سیب رو نخوردم من هیچ وقت دو تا پسر به
دنیا نیاوردم که بخوان هم رو بکشن... من دارم میسوزم... دخترم صدامو
میشنوی؟؟؟ من فقط تو رو دارم کوچولوی من...
( زن در آتش میسوزد و چهارپایه چوبی زیر پایش خاکستر میشود و از طناب دار آویزان میشود ... مرد نقاب پوش به سمت دختر میرود )
مرد: حوا وقتش بود خفه شه دخترم
( او دختر را رو به صحنه میکند. در نور آتش پشت سرشان دختر بچه ای دیده میشود که چشمانش را بیرون آورده اند)
آتش کمکم خامش میشود ونور صحنه در صدای خفه یک زن میمیرد
برای تیام قلی پور
(( پوریا قلی پور))
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت
12:20 توسط نیلی| |