یه روز خدا روبروم بایسته چی بهش میگم؟
اما هیچ چی به ذهنم نمیرسه؟
..........
بعضی وقتها هم انقدر حرف نمیزنیم
اصلا یادمون میره..........
مثل زندانی ها که دیگه خواب رنگی نمیبینن.
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نيست يکدم شکند خواب به چشم ِ کس و ، ليک
غم ِ اين خفتهی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم میشکند .
نگران با من استاده سحر
صبح ، میخواهد از من
کز مبارک دم ِ او آورم اين قوم ِ بهجانباخته را بلکه خبر
در جگر خاری ليکن
از ره ِ اين سفرم میشکند .
***
نازکآرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغا ! به برم میشکند
دستها میسايم
تا دری بگشايم ،
بر عبث میپايم
که بهدر کس آيد ؛
در و ديوار ِ به هم ريختهشان
بر سرم میشکند .
***
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پایآبله از راه ِ دراز
بر دم ِ دهکده ، مردی تنها ؛
کولهبارش بر دوش ،
دست ِ او بر در ، میگويد با خود :
- « غم ِ اين خفتهی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم میشکند ! » ...
در باور بسه ات کلیدی بزند
اسرار زبان عشق را یاد بگیر
بگذار دلت حرف جدیدی بزند
" واران"
اسرار زبان عشق؟؟؟
من چیزی بلد نیستم
نمیدونم از اول بلد نبودم
یا بلد بودم حالا چیزی یادم نمیاد
کسی چیزی میدونه؟
|
مرد و شیطان
29 بهمن 87 - 08:04 |
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) تریجیح دادم . |
کی در مورد جاوا چیزی میدونه؟
کجا برم یادبگیرم
از کجا شروع کنم؟
لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است

|
روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد . پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی ، ما به ازایی ندارد." پسرك گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم." هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد . لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند . از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود . به در خواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد . گوشه صورتحساب چیزی نوشت . آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد . سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود . آهسته آنرا خواند: "بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است." |
بر گرفته ازپرشین کد![]()
دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند .
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ،
باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند .
مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ،
گفت : اینجا بخش دریافت است و
ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .
مرد کمی جلوتر رفت ،
باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید
که کاغذ هایی را داخل پاکت می کنند
و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند .
مرد پرسید : شما چه کار می کنید ؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ،
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است .
مردمی که دعا هایشان مستجاب شده ،
باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند:
خدایا شکر...
